ذبيح الله صفا
1338
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
قسمت شوكت مهجور ز چشم سيهش * نگهى باشد و آن نيز به پيغام بود * آبروى عشرت از ناشادى ما مىچكد * خون سيل از دامن آبادى ما مىچكد مىخوريم افسوس تا كرديم ترك بندگى * خون حسرت از خط آزادى ما مىچكد اى سواد كعبهء مقصود روشن شو كه باز * اشك گمراهى ز چشم هادى ما مىچكد قطرهء آبى كه مىگردد درِ گوش اثر * از فغان شوكت فريادى ما مىچكد * صبا رسيدهاى از كوى او پيامم بر * جواب نامهيى آوردهاى سلامم بر تمام حيرت عشق و صفاى معشوقم * دهان بچشمهء آيينه شوى و نامم بر مرا بمجلس خوبان كه بزم خاموشى است * اگر نمىبرى از روزگار نامم بر بشكر آنكه همآغوش او شدى شوكت * يكى بديدن آن سرو خوشخرامم بر * آيينهخانهء نظر پاك خويش باش * آتشپرست شعلهء ادراك خويش باش از گريه گرد هستى خود را فرونشان * يعنى كه مشت آب كف خاك خويش باش بيرون منه ز جادهء خود پاى زينهار * چون خون مى روان برگ تاك خويش باش من مىنهم چو آب روان سر بپاى تاك * زاهد برو بسايهء مسواك خويش باش شوكت ز لاغرى نشوى صيد هيچكس * مژگان چشم حلقهء فتراك خويش باش * چون ناقه كند جلوهء مستانه خرابيم * از شعلهء آواز جرس سينهكبابيم آرام نداريم بصحراى محبت * از حلقهء زنجير جنون پا بركابيم ما را جگر تشنه بميراث رسيدست * ما خشكلب سلسلهء موج سرابيم سيلاب بود موج هنر كلبهء ما را * ز آب گهر خود چو صدف خانهخرابيم بى خود شده از گرمى كيفيت ما خلق * در ساغر خورشيد قيامت مى نابيم باشد دل شيرينسخنان تنگ ز دستش * شوكت به نى خامهء خود در شكرآبيم *